به یاد اوراز دوستی که عاشقانه زیست و مردانه پرواز کرد
به یاد دوستی که عاشقانه زیست و مردانه پرواز کرد
محمد اوراز
دیریست بر سیــــاره ی درونــم
مســـافرانی از کُـــــره ای دیگـــر پا نهاده اند
به زبان رویاهـــایم ســخن می گویند
نه تکبــــری، نه تحقیـــری
نه التمــــاسی، نه تضـــرعی ...بعد از سالها تلاش ،"نه سال پیش" صعود های ارزشمندی در تاریخ کوهنوردی ایران ثبت شد.
چه نازنین اسطوره هایی که بعد از محمد رفتند. چه خطاهای انسانی، فنی و شخصی که صورت نگرفت. چه درس هایی که باید گرفته می شد و ما بدنبال خود آموزی بودیم؟!. چه حق هایی که به ناحق پایمال شد و ما هنوز درگیر انداختن طوق لعنت بر گردن دیگری؟!.
چه صعود های قشنگی که اجرا شد و تجربه اش درون سینه ها حبس!.
درختی است در درونـــم
نهــالش را از آفتـــاب گرفته ام ...بـــرگ هایش چون ماهی آتشـــین، آویــزان
میـــوه هایش چون پــرندگان در نغمــه ...چه افرادی که بر فراز، فراز ها ایستادند و دریغ از تداوم آموزش حتی نکته ای به یاری، دوستی و ثبتی بر جایی ماندگار فقط یاد و شاید نامی مانده بر جا.
خود نمی دانم شاید رسم زمانه عوض شده و یا شاید قدیمی ها به کج راهه رفتند. که اگر می رفتند پُر مُسلم همین ها را هم نداشتیم. بالاخره باید این راه گشوده می شد. حالا بعدش چه پیش آید شاید خوش هم نیاید.
ما پرسهزنان از کنار رود میآئیم
شب خاموشی را در سبد فراموشی
بهرود سپردیم
زیر درخت کهن، بر رطوبت برگها
لختی بهعشق اندیشیدیم
لختی درنگ کردیم و بهعشق اندیشیدیم
اکنون آمدهایم کنار خورشید گل کنیم ...
مسرورم از این همه تلاش و قدری دلخور به خاطر حاشیه هایش،که خیلی مواقع که عموماٌ خود صعود کننده ها نیستند و غریبه اند که ساز نا کوک می نوازند.
این همه به هم نزدیک شدن یه جورایی باعث شده آن هایی که باید باشند گود را ترک کنند. اما چیزی که مشخص و کاملاٌ مشهود است این است که انگیزه های سابق از رنگ بو افتاده. درد آشنا کم شده. سابق بر این تعهد ها بیشتر بود. مثلا در صعود ها همه می دانستند باید تا ته کار رفت. این گونه شده بود رسم ایام. کسی به دنبال فتو نمی دانم چی شاپ و... نبود.
به یاد می آورم روزی را که گاشربروم دو صعود شد، حرف اون سی متر آخر ما را کلافه کرده بود و کشاند بروی کاکلش اگر چه تجربه نخست بود و ترس از سقوط.
عشق گاهی خارج از اداراک هاست
طعنه لولاک بر افلاک هاستیک سال بعد از آن – اورست1377 - عده ای عاشق گرد هم آمده بودند، بعد روزها تلاش تیم حمله از قله جنوبی بازگشت. طوفان بود و مجال حرکت نبود. فردای آن روز کار به سر انجام رسید. تلاش روی اصل "دل دادگی" بود و کسی در فکر ریا نبود. این روند کشیده شد به چوایو و شیشاپانگما که به بهترین شکل اجرا شد. من نبودم. بدنبال لقمه نانی خیابان متر صد می کردم و علیرغم عشق به صعود و حضور، عطایش را به لقایش بخشیدم. چرا که بیش از این تحمل بیکاری و سختی کشیدن برای پیدا کردن لقمه نانی را نداشتم. آخه خِلاف اَدبه: "از دُولَتی سَر صُعود اورست و کسب افتخار برای مسلمین جهان؟!ا ما از کار بیکار شُدیم... "
برخاکِ تاریک شامگاهآوازِ بلند سپیده میگذرد.
کبوتری
فریادِ درخت و تشنگی را
تا اوج
پرواز میکند
سنگین و
غریب.
هیولای سیاه:
آرزو نمی کنم آن صعودی که ما از کمپ چهار تا برگشت داشتیم کسی داشته باشد. چون حتماٌ یا صعود نمی کند یا باز نخواهد گشت. می توان گذری کرد به تاریخ صعود های این قله و کسانی که از گرد راه بازگشتند.
اما اینکه ما تا کجا رفتیم و آیا فدراسیون در گزارشش عنوان کرد یا نه؟، من که به یاد دارم در گزارش تمام اسلاید و فیلم های موجود ارتفاعات بالا ارائه شد - بدون حُب و بغض - اما واقعیتی که توجیه پذیر نیست این است که شرایط بر ما مرگبار گذشت، حدود یازده شب حرکت کرده بودیم و یازده شب فردا برگشت داشتیم. این زمان کمی نیست در آن هوای مرگبار و سرد.
استوارید
چون پولاد بی گسست
وفادارید
ای حلقه های بی شکست
چیزی که باید مد نظر قرار بگیرداین است که: هر یک نفر که در چرخه ی صعود اضافه می شود، یعنی یک مشکل و این در حالی بود که ما هفت نفر بودیم و دو شرپا که خیلی زودتر از آنی که فکر کنیم ما را رها کردند و رفتند.
بله آن روز همه گفتند و نفس برای بالاتر می تپید، اما با مصلحت سرپرست دوم و پرس و جو از شرپا تصمیم بر این شد که از همان جا بر گردیم که در غیر این صورت هر دقیقه ای به مرگ نزدیک می شدیم. ایمان دارم در آن روز اگر قدری هوا یاریمان می داد جلال ها و رضا ها... کسانی نبودند که از ده و بیست متر مسیر فنی انتهای کار بهراسند. نه هرگز...
فاتحان به راهي كه برميگزينند، مومنند
سخت و ناهموار، شايد
و به چشم ديگران، بيسرانجام و ناگوار
آنها ميدانند كه « ارزش هر چيز به عمري است
كه در آن صرف ميكني.
حتماٌ بچه هایی که در گزارش ماکالو بودند اسلاید های موجود و صحبت های اقبال را به یاد دارند که اظهار داشت "از شرپا چند بار پرسیدیم و ایشان گفت همین جا قله است " و به خاطر قسمت خطر آفرین این بالا خیلی ها بالاتر نمی روند. تیم صعود کننده آن سال از قدرت فنی بالایی برخوردار بود و گرنه اگر قرار بود ما با قدم شرپاها صعود کنیم که اینها نظر داشتند به علت ورود جبهه هوای خراب از دویست متری قله بازگردیم. این اعضای گروه بودند که علیرغم شرایط دگرگون راه را گشوده، با نصب طناب ثابت در قسمت یخ و سنگ از دیواره مانند زیر تیغه قله بالا کشید.
بعد از آن صعود ها تلاش های زیادی صورت گرفت و می شود گفت، صعود قله لوتسه و اورست بانوان آخرین صعود های پر تعداد آن دوران بود.
بعد از آن تئوریسین های زیادی در کوهنوردی ظهور کردند که خود در حسرت صعود حتی یک زمستان بام کشور بودند که ای کاش حداقل به این مهم دست می یافتند تا مصداق همان به دریا رفته می شد...
" و سر آدمی هر چه گران بارتر باشد، ژرفای خاموشی را بیشتر می جوید. "
حتم دارم آن موقع سخن کوتاه می شد و اگر نَقلی می شد از روی عقل و منطق صورت می گرفت.
و اما چه آزار دهنده شده، استفاده از تصاویر صعود های دیگر تیم ها و نصب عکس تقلبی روی قله، تا خودی نشان دهند حال به چه کار آید خود دانند ای کاش به جای کسب اطلاعات تئوری خارجی از و... از آنها بیاموزیم از همان بی دین و ایمان ها که بارها از چند متری قله باز می گردند و صعود را به سال بعد به عشق آن چند متر موکول می کنند.
چه زیباست نشستن بر بلندای قلل امید، تلاش کنیم بر لمس صادقانه و بوسه زدن با خود درون، نه اینکه بدنبال آلودگی دیجیتالش باشیم.
فاتحان ميدانند كه پا بر قلههاي تكامل ندارند
در آيينه صداقت، به حرمت، ضعف خود را
نظاره می کنند
و آن گاه با تمامی نیروی خویش
گامهاي تعالي را
استحکام می بخشند
نمی دانم چرا یکباره ذهنم به اینجا ها رفت. به دلیل نزدیکی سالگرد زنده یاد محمد اوراز بین نوشته هایم و در افکارم مروری می کردم بر خاطرات پس پشت نهاده، از تلخ تا شیرین، از آن روزهای سیاه قله ی گاشربروم یک سال 82 که این مطالب به مغزم تراوش کرد. نوشتم، نتونستم پاکش کنم. شاید کاش می کردم چون دنبال حاشیه نیستم. توی این ایام خیلی ها دنبال تسویه حساب بودند و کسی دلسوزی راه پیش رو نبود و کسب تجربه، پس بگذار حسن نوعی بد شود. بدش کنند. تا اینکه نکند خاطر جلال ها و زنده یاد داود یا رضای نازنین و بابا اقبال ها آزرده شود. بگذار یک بار هم که شده کِسی دیگر جُور کِشی کند. حالا می فهمم بزرگان و سنگهای زیرین آسیاب چه ها کشیدند و می کشند. بِبوسم دست و بازوی همه ی بی ادعاهای نازنین را....
گل سرخ کاشته بودیم
خار شد
باغبان
آمد به دلجویی مان
گفت:
گلهای سرخ خفتهاند
باید
موسم خارهامان را نیز
دوست بداریم
گذری بر تاریخ
" امروز چهاردهم شهريور هشتاد و دو ست. "
یادمه. هفتاد روز شده از موقعی که چرخ اون ابو طیاره خاک وطن رو ترک گفت. انگار سالهاست از وطن دوریم این اواخر دیگه حتی خوابش رو هم نمی بینیم.
"هَمِچی اَ یاد آدم میره، مگه یادش که همیشه یادشه".
شاید بِشه به جرات گفت هیچ هیات اعزامی ورزشی را نمیتوان سراغ گرفت، به جز کوهی ها، که به اندازه ی ما این همه سختی و مشقت کشیده باشد. شنیده بودم کوهی ها "کوه استقامتند" ولی این دیگه به خدا نوبره.
هر چی بگم کَم گفتم. ببین به هرچی معتقدی بذار واسه دلت بگم، باور کن کسب تجربه همش به سن و سال و گذران عمر نیست. بلکه شرایط دشوارِ که ذات آدم ها رو نشون می ده. اینا: منظورم این جونای تیم ما به یک باره ظرف مدت چَند هفته واقعاٌ بزرگ شدن. جون گرفتن. یه پارچه آتیش شدن. انگار از روح و انرژی عزیزانی چون: خلج ها و حراستی و عزیزی ... نیرو سِتادند. ایستادند. پُل عبور هم شدند. و شُدن مرد تاریخ ساز... اینا هدیه های وطن بودن.
اینا تجربشون بالا زد. اینا هر کدومشون واسه خودش، یه کوه درد و یه لیدر واقعی شدن. اینا از صعود های سخت یک روزه توچال یه باره شصت روزش رو تجربه کردن. اینا نَه ته هر روز کُرسی داغ داشتن نه تو کمپ ایرکاندیشن و کاناپه که روش لَم بِدن و هَوار بِکش "یه نکسافه داغ داغ". اینا دیگه دنبال کیسه خواب با پَر "98-2 " نبودن و همونی هم که بود ریختن پای رفاقت تا نفس دوست برسه پایین...
اینجا دیگه براشون رمق انگشتاشون حتی مقابل حافظه ی پاک شده ی "مقبل" ارزش نداشت، که هر چی دستکش بود می گرفت و سوتِش می کرد. مهم اینه که اینا کم نیاوردند در عالم رفاقت. اینا فکر این نبودن که صحنه ها رو ضبط کُنن برا روز مبادا یا فروش تو گیشه. اینا به این فکر نمی کردن که شاید فرداها برا محمد و استادش چه ها و... خواهند نوشت. شاید درسته جایی که عشق آید بکار عقل و منطق قدری کم رنگ شود.
در آن چند روز مرگ و تلاش برای رهایی دوست، تنها چیزی که در جان و دل همه از سرپرست تا دکتر، ناصری و فرهادو... رسوخ کرده بود، این بود که ما یار را تنها نخواهیم گذاشت. یا همه با هم... یا رهایی این دو یار محمد و مقبل از دستان سرما و مرگ بنیان کَن با عهد به اینکه اینها باید به شهر برسند. همه می دانستیم خیلی ها و صد البته محمد ها شاید وصیت کرده اند که در دل برفها بمانند. ولی این حرف ها به گوش این مردان نمی رفت. ایستادند تا هماره تاریخ. اگر چه، جدیداٌ جا خود باز کرده و بسنده می کنند به این حرف ها که، بگذارید بماند جای پاکی است، خطر نباید کرد!؟
در اين هواي گمشده باد مي وزد
و
بخشي از وجود صخره هاي فلزي را با خود ميبرد
اين من هستم كهچون برگهاي پاييزي خود را گم كرده ام ...
نمی دانم شاید این طرز تفکر درست باشد و منطقی جدید، فقط این کارمان دارد اروپایی می شود؟!. ولی اون وقتا دوستی رو جور دیگه ای می نوشتن، رو سَنگا رو گرانیت، تازه با قلم دل و ناخن، نه دستکش دو انگشتی اُونم رو برفای پودری... آره جون دلم اون موقع پرچم این وادی پر ارزش، ماه ها مهمون قلبمون بود تا برسه رو اون بلند سختون ها، نکنه تو دلت خالی بشه و از یادت بپره و بی نشان بری اون بالا آخه نا سلامتی تو رو پرچم دار کردن!... به خدا کسی یاد نگرفته بود. یاد نداده بود، عکس با دست خالی گرفتن به این امید که فردا روزی یه نوشته بِچپونه تو اون جای خالی؟! آخ که چه بد شده این ایام ضرب و زور.
اين چشم دود شده ي من در آتشي است كه حقايق را نمي بيند
اين حس خرد شده ي من است كه نمي فهمد سفيد بي رنگ است يا سفيد
نه...نه سكوت من از جنس توهم نيستصداي طبيعت آشفته اي است از درون وجود كه
فرياد ميزند :
شايد باد نا خواسته وزيدن را به خاك آموخته بود تا از جنس برف و باران گِل شود
بگذریم ما اینجا تو این وا مونده پاکستانیم، من و دکتر چند روزیه با لطفی که میجر آفتاب افسر مرزی پاکستان کرد مجانی با هیلی کوپتر آمدیم، اسکاردو و بعدش اسلام آباد بلکه محمد تنها نمونه بعد بچه ها اومدن. مدت زیادیه از وطن دوریم. ایام، سخت وطاقت فرسا می گذرد. از پاکستان. از بازاراش. راستش مردمش دیگه بدمون میاد، هرکی رو می بینیم کوله ای بارشه فکر می کنیم غلامحسین(باربر تیم) باربره و یا...که الان پشت پیچ بعدی بار رو میذاره و در میره.
انگار خیابونا برامون دراز تر شدن. و بوی جوبا مُتعفن تر از این رو بیشتر آزارمون میده. کباباش دیگه به مذاقمون خوش نمیاد و اصلاً باورمون لاستیکی شده. نمی دونم شاید ما دیگه خود رو گم کردیم. برای ما تو این دنیای غربت فقط مونده یه اشرف امان(1-) و یه افسر تیم که دوست محمد شده بود، که از کیلومتر ها فاصله هر روز رو بالین محمد میاد. اشک میریزه، مثِ ننه، بابا هایی که رو بالین بَچشون خُود خُوری می کُنن، هَمینکه جای خَلوت پیدا میکُنن، هِق هق گریشون عالم رو پُر می کنه. این افسر"میجر سجاد" اینجوری شده. یادش بخیر با محمد اوراز چقدر سر به سر میگذاشتن. وقتی فهمید، ما ها هیچ کدوم پدرمون چاه نفت نداره و بابای هیچ کس کارخونه دار نیست دیگه اجازه ول خرجی و حتی یه نوشابه نداد شد یه تن برای ماها شده بود وِرد زبونش" محمد خرید تمام... گران ست..." حالا تِکیده شده و شاید منتظر یه معجزه است. یعنی می شِه ما یه روز صبح که میریم بیمارستان. این دلاور چِشاشو باز کرده باشه. هر روز صبح وقتی از خیابونای بو گرفته و پر پیچ و خَم وارد بیمارستان شفا می شیم به سختی پله رو بالا رفته، بلکه زمان زودتر بِگذره، به در سفید می رسیم و پرستارایی که آدمُ می بَره زَمون شاه با اون کلاه های مخصوص و لباساشون.
"محمد اوراز" همچنان آرام خوابيده، خوابي طولاني و عميق. هیچ موقع تو دوران کوهنوردیش اینقدر عمیق نمی خوابید. همیشه هوشیار بود و زودتر از بقیه آماده حرکت. یادمه تو روز بیست و سه مرداد کمپ چهار گاشربروم. همون روزی که بر اقبال ما بَد نوشتند. اون روز که بهمن زد. خیلی زود از چادر بیرون آمده بود. اگه خیلی خرافاتی بودیم. باید می گفتیم. انگار عجله دنبالش کرده. اما حالا ناز و بی دغدغه ی روزگار و مشكلات زندگي, بدون دلتنگي بازگشت به وطن خوابیده. نمی دونم الان تو رؤیاهاش یاد مادرش هست یا نه؟. خوب یاد دارم می گفت" حسن تو مدتی که در سفرم نَنَه ام هر چی برا نوه ها یا بچه های دیگه تنقلات بِخره سهم منو کنار میذاره و وقتی برمیگردم یه عالمه پفک و بیسکویت و... می گیرم. می شینم کنار پنجره، هَمون که رو به کوه سلطان یعقوب باز می شِه و هِی بِخور کی نَخور و میرم بِه خیلی سال پیش"
حالا انگار داره خستگي اون سالها صعود را از تن بيرون مي كُنه. دِلت می ریزه وقتي نگاه به اين همه لوله، شیلنگِ جور واجور ميكني. پرستارا یک ریز بالای سَرش در رفت و آمدن. انگار اونا هم دوست دارن این مرد بُلند شِه سَلام کنُه و بابت هَمه ی زحمات تشکر. کار دنیا رو باش چه کسی باورش می شِه این هَمون مـحمـدي باشه كه در طول برنامه از خوردن حتي یک قرص تقويتي هم امتناء می کرد و آخر سر همه رو می ریخت رو میز دکتر که ببره برا مراکز خیریه.
در این چندروزه فقط يكی دو بار چشمهای نازش رو باز کرده آن هم خيلي مختصر. یک باره رفتم چند روز قبل تو دل برنامه كمپ سه قله گاشربروم يك ارتفاع اونجا 7100 متر بود. من و زنده یاد داود خادم بعد ساعت ها آوارگی و در بدری در عالمی از یخ و برف و تنهایی برگشته بودیم. زير گوشش گفتم: محمد حالت چطوره. و اون آرام و با صدائي لرزان همراه با خِس خِس سینه جواب داد: "خوبم". خوبم" و در آن وادی دهشتناک همین یک کلمه چه تسکینی بود برای دل خسته ی ما. و یا در آن فشار سخت فنی در مراحل فرود به کمپ دو همان موقع که ما دیگر آخرین پس مانده انرژی را مصرف می کردیم تنها چیزی که ما را به زندگی امیدوار می ساخت گرمای مختصر نفسش بود که به دستان یخ زده ما نیرو می داد.
در زندگی لحظاتی هست
که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !
خاطره یی شاید ...
رویایی ...
اتفاقی ...
سرم راكنار گوش هاش كه دارد پوست مي اندازد مي برم و يواش نجوا مي كنم: محمد؟!. محمد جان؟! بلند شو, بلند شو برويم. اینجا جای تو نیست. لحظه اي منتظرمي مانم تا بلكه جوابي از آن سوی این تن خسته برسد. نیست. او پیش ما نیست. گويا ديگر صدائي نمي شنود. صداي خس خس سينه اش را مي شود شنيد كه هنوز هم مي جنگد، می ستیزد براي ادامه حيات، تا بلكه برخيزد رخت برتن كند كوله بردارد. به راه بزند. جور بکشد. برف بكوبد. راه بگشايد. سرپنجه بر صخره ها بيفکند. با اقتدار بر قله بايستد. داد بزند. به نام ایران. بنام زحمتکشان ایران. به یاد و برای همه سنگ یادگاری جمع كند[1]. آخه می دونی چه کِیفی میده به دوست. یار و... سنگی از روی قله هدیه دادن. اینو محمد خوب یاد گرفته بود. به نظر من زیبا ترین هدیه عالمه.
من مسؤولم
دریا را به پیشگاه لبانت آورم
کاری کنم تا در هوای مه آلود زیباتر ببینی
من مسؤولم
نور را تا بلندای روحت بکشم
شراره برایت برگزینم
از روشنایی برایت شراب بسازم
محــمد امسال طور ديگری شده بود. می دونی رو راست بعد سفر نپال در جشن 50 سالگی صعود اورست، هَمون برنامه که پادشاه دعوتمون کرده بود با حضور فاتحین بزرگ این قله مردم کوهی ها و مسئولین آنچنان پذیرایی از ما کردند با برخورد بی همتا که ما زیر و رو شدیم. آن همه محبت، دلدادگی و قدردانی از کسانی که برایشان نان می آورند، نان می دهند، اشتغال ایجاد می کنند. و...از برگشت اون برنامه بود که محمد، آرام گوشــه ی چادر آشپزخانه مي نشست. غــذا كم می خورد. چادر تکی میزد. موزیک های هُزن انگیز گوش می داد. خود را خيلي تنها احساس مي كرد. در توقف های بین مسیر تنها گَشت می زد. وقتی با او هم کلام می شدی از بلاتكليفي زندگي كلافه بود. بیکاری آزارش می داد. کَژی های زیست نالانش کرده بود. در روزهائي كه هوا خراب بود و ما در کمپ اصلی حبس بودیم. با چنان حسرتي به قله نگاه مي كرد كه نگو. غروب که در حال فروکش کردن رو کاکل گاشربروم بود با ذره ذره جانش دنبال می کرد. هر وقت كه از بالا بر مي گشت قمقمه آبش رو از يخچال پُر مي كرد و با لذت به گلو مي ريخت و یا با آن شربت آبغوره درست می کرد.
حال روزگار را ببين حالا بايــد دل را خوش كند به قطره قطره سرم كه با خساست و به سختي راه مي يابد بدرون رگهاي تشنه ی او. امروز ضربانش بیشتر شده(146 ضربه در ثانيه). نمـي دانم چرا؟ شايد احساس كرده دوست قديميش یار غارش عَمو رضا زارع كه از فتح قله ا ی در هیمالیا برگشته بربالينش خواهد آمد. همیشه برای دوستان دلش رُپ رُپ می کرد. با کسی بد نبود. رک گویی خصلت ویژه اش بود. اگر ناراحت هم می شد راحت حرفش را می زد. ديروز با کلی سختی و درد از او عكس گرفتم و تازه فهمیدم چقدر زیر چشاش گود رفته و لاغر شده، دنده هاش بیرون زده.
هر روز غروب بعد از شام اعضای تیم برای سلامتیش دست به دعا برميداریم، تا بلکه پلك بگشايد و يك بار ديگر آن چشمان عسلي اش را به نمايش بگذارد. شب پرده سياهش رو تن کرد. دلشوره ی جان كاهي زار مي دهد. باید برگردیم. تاریخ بلیط سر آمده. درتدارك بازگشت به وطن هستيم. در هر صورت باید برگشت. هر سفر پایانی دارد حتی اگر در اندوه. برایمان درد آور است بدون یار برگشتن. بدون محمدبرگشتن. هميشه در بازگشت تا آخرین دقایق، كوهي از سوغات هاي متنوع می خرید برای هر سن و سالی از خُرد بچه های کوچه بازار گرفته تا پیران سالخورده محلات نقده، وقتی می خرید توی اتاق پهن کرده ساعتها با چنان عشقی آنها را ورنداز می کرد، با آنها بازی می کرد، به کودکی سفر می کرد، خود را پیر می کرد عصا زیر بغل می زد، از خوردنی ها می خورد و بیشتر عاشق لوازم سنتی بود. برای خودش هم می خرید. از همه جور. اهل چانه زدن نبود. سعی می کرد از هر جایی خرید نکند. خوب می شناخت. خوب می خرید.
شب سنگين وسهمگين به نيمه رسيده، و ما در خود گم شده در اتاق آماده خواب می شدیم. خوابمان نمی برد. در افکار در هم و برهم غرق شده بودیم. صداي گوش خراش تلفن به صدا در آمد. به سختی خود را کنارش کشیدم. لعنت به این ارتباط تله پاتی. صدایی گرفته آن طرف گوشی بود. خانم بود. آرام و سعی می کرد شمرده حرف بزند. مسئول اتاق محمد بود. از بیمارستان شفای پاکستان. وقتی مطمئن شد ما گروه کوهنوردان هستیم. در حالی که خود را کنترل می کند. و حالتی شبیه دلداری در سخنش پیدابود. از ما می خواهد."زودتر به بيمارستان برویم گویا براي "محمد اوراز"مشكلي پيش آمده". مشکل. چه مشکلی. دیگر بیشتر از این.
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز
مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد ...
احساس گنگي كه در خبر است تمام بدنم را سرد و سست مي كند. خراب می شوم. کاش من گوشی را بر نمی داشتم. سر گیجه به سراغم می آید. به هم اتاقیم "مقبل هنر پژو"(2) خیره می شوم. كنارم خوابيده. هنوز بعد از ضربه بهمن خود را پیدا نکرده. هنوز بر این باور است ما قله را صعود می کنیم. دلم لبریز از بغض مي شود، كنترلش می کنم. سعی می کنم خود را پیدا کنم. بيرون مي زنم. اقبال کجاست. اقبال این سرپرست بد اقبال."اقبال"(3) را مي يابم. یافتن ندارد. انگار او هم منتظر بود و نگران. روزهاست نگرانی و درد امانش بریده. بچه ها توی راهرو پلاس هستند. انگار اتاق ندارند. دلهره امانشان را بریده. با اقبال راه می افتیم. سر راه رضا (4) را درهتلی دیگر بر می داریم و روانه بیمارستان می شویم. انگار راه دراز تر شده. گنگ و بی معنی. راننده پاکستانی هم راه را گم می کند. دقایقی گیج و بی هدف خیابان ها را می چرخد. نمی دانم آیا برای پول بیشتر است؟!. هر چه می خواهد می دهیم فقط هر چه زودتر برو. برو بیمارستان. واقعاٌ گم کرده. راه ها غریبند. در دل با خود زمـزمه مي كنم. جراٌت پرسیدن از هم را نداریم. چه شد؟ يعني مـقاومـت يا به قول دكتر بعد از بيست روز طاقت و تحمل "جنگيدن تمام شد."
راهروی گرفته و کم نور، حتی سوسوی چراغی از دور دیده نمی شود. بَهمنِ دلمان فرو می ریزد. سكوتي مرگبار حاكم ست. در باز بود. بازش کردند. نه صدا و نه فریادی از کسی در نمی اید. دوستش "برنجی". هم بازی سال های بچگیش مظلوم و گرفته ايستاده، رنگ بر رخسار ندارد. مِث ملحفه ی محمد به رنگ شده. ما را نمی بیند. می بیند باور ندارد. بر بالينش می رسیم. همه جا سفید است.خوابِ خواب است. خوابی بر پوششي از حریر سفيد. سفيد چونان برف بلندای هيمالیا. همان ها که هر روز زیر دهلیز های پر برفش می ایستاد و فریاد می زد "هِی بهمن ها ما را دریابید". آرمیده. بدون اذيت و آزار. آرامِ آرام بی خِس خِس سينه. دیگر خبري از کپسول اكسيژن نيست. انگار امر کرده، "من هر بار بی اکسیژن صعود کرده ام بردارید و راحتم بگذارید". از اول هم با اكـسيژن ميانه ا ي نداشت. ذهن لعنتیم باز رفت به آخرین نگاهش. هیمالیا. همین روزهای آخر. موقع سوارشدن به هیلي كوپتر. زیر کمپ یک وسط شکاف های مرگ ساز. همان روز سخت. پایان تلاش چند روزه ی راد مردان ایران زمین. خوب یادم هست، وقتی وارد ارابه پر لرزش شد نیم نگاهی به قله ی كوه که خورشید حالا به بالای اون رسیده انداخت. چشماش گردید، مهربان تر شد. دلش قله می خواست. آهی کشید. تن به پرواز داد.
تقدیم باد به همه ی اون بچه هایی که مردانه تلاش کردند تا رفیقشون اون بالا نماند... هنوز یاد "محمد اوراز "روي قله لوتسه (5), ماكالو(6) , اورست(7) چوایو شیشپانگماست(8)، هنوز دلش پیش کوهنورد انگلیسیه "آقای ریو" که چند روزی تو ایران با هم سفر کردند و او به رسم جوانمردی، از آن سوی دنیا آمد برای نجات جان او و حالا همه ی آنها باید برای رفیق سفر کرده چشم تر کنند. چونان مردم داغدار و دلاور نقده و کوردستان.
درود بر عزت و شرف شما که چه با غرور همنورد ما را " اوراز" را مردانه به دامان "كوه سلطان"(8) جايگاه ابديش بدرقه كردید. آنچنان که هر قهرمانی حِس حسادتش افزون گردید به این همه عزت و پرواز، به اين همه مردانگي. به این همه یادگار با ارزش که به جا ماند. به نازی و نازی ها که داغ سنگین به دل نهادن تا پایدار بماند عشق. براستي اي محمد: , با رفتنت چه نيكو درسي دادي به ما، به همه آنهاكه كنجكاوانه آمده بودند ببينند دردل آن برفهاي هيمالايا چه خبر است و چه نیکو جواب گرفتند.
اما:: تو رفتي ودلم غمين شد، قرين آه آتشين شد، از آن شبي كه برنگشتي، جهان كه شادي آفرين بود، به چشم من غم آفرين شد،...
همنورد کوچکت - حسن نجاريان - شهريور هشتاد و دو
بازبینی شهریور 91
تقدیم به سرپرست برنامه، همنوردان، استاد و تمامی همشهریان با احساس محمد اوراز
- توضيح منهای يك: اشرف امان اولین پاکستانی فاتح قله k2ایشان در جریان بستری شدن بچه های ایران تا اعزامشان به ایران از جان و مالش برای ما خرج کرد.
- توضيح يكم: محمد در صعو دهايش از روي قله براي دوستان سنگ به يادگار مي برد .
- توضيح دو: آقاي مقبل هنر پژو يكي از اعضای برنامه بود که از 7850 متری قله با اوراز به پائين سقوط كردند.
- توضيح سوم: آقاي اقبال افلاكي سرپرست برنامه.
- توضيح چهارم: آقاي رضا زارع سرپرست تيم موفق قله اسپانتيك (پاكستان, تيم جوانان)، از همنوردان سالهای دور محمد.
- توضيح 5- 6 - 7 -8 قله هاي هيمالايا كه درسالهاي فعالیت توسط تيم ملي ايران صعود و ایشان در تمامی آنها حضور فعال داشت.
- توضيح هشتم: كوه سلطان یعقوب در نقده و جايگاه ابدي محمد قرار دارد، که خاطره اینکه چطور در این بستر آرام آرمیده در گزارش
صعود قلم از زبان استادش آقای قربانی آوردم.
http://safarnamehkooh.blogfa.com
منبع: کوه