روایتی بر هیماليا نپال قله مراپیک 6654 متر
و تلاش بزرگ مردي 78 ساله كه افتخار آفريد
تقدیم به مهدی عمیدی که جاجایی سفر یادش بودم
هَمش من نباید بِگم. ما نباید بنویسیم. خودش می گه با چشماش. دستاي لرزانش. نگاهش به خورشید. مهربونيش. دلش. آی دلش. دِلشون دریای پُر دَردیه که فقط قایق می خواد و یه شور و شوق خواستن تا تو رو مَملو کُنه از ناگفته ها. از گفته های ناب. از قصه شجاعت. شجاعت برا وطن. ناموس پرستي. تو این چند ساله خيلي بهم درس دادن. درس گرفتن. از سفره ی بی تکبرشان خاطراتی برام رقم زدند که هر کدامش یه زندگیه. بقول فیلم سازا یه مستند نابه.
کِی باید گفت؟ كجا بايد گفت؟ کجا باید
حيفم آمد اشاره اي نكنم به اون دوران طلايي كه با اين عزيزان هم پا و هم گام قدم برمي داشتم. تمرين مي كرديم و اي ثمرش شده بود يه صعود. يه استادن رو قله. يه هوار زدن و شاد بودن .
گفتم قبل سفر به دنیای خَشن به کوههاي هيماليا و نقل قصه ي خَشن میخ و طناب، يخ و برف پاره خاطراتي از اين دلبران واسِه دِلت بگم. كه اگه برنگشتم بگي قصه ناگفته گذاشت و رفت.
سالها پيش بود. كوران تمرینات خَشن. استادیوم پر خاطره امجديه. سرما و گرما معني نداشت. کسی كه وسط راه می ماند با چشم تَنبل به اون نگاه می شد و... روزی دوستی که رشته ي رفتار شناسی داشت به بازديد تمرينات آمد. آخر تمرین در حالي كه خداحافظي مي كرد، گفت فلانی چه جمع قشنگیه یه روزم آخر تیم هم بدو؟! خسته بودم و نادان ندانستم چه گفت و رفت، جلسه بعد چیزی مثل خُوره منو مي خورد. تمرین که شروع شد، چند دوری دویدیم به بهانه ي عقب ماندم. چيزي ديدم كه عبرتي بزرگ شدم برايم.چشمام که باز شد دیدم. لمس کردم. چشمهايم را باز كرده بود. دونده آقاي ص... چند دوري دويد.ایستاد. مكثي كرد.عرق پيشاني با حرص پاك كرد. تلنگری به خود زد. تن خسته به پله های بلند کنار زمين رساند. درحالی که مشغول بيرون آوردن كفش مي شد، نيم نگاهی از روی اعتراض به خورشید داشت. با پر دستمالش عرق روي پیشانی ستاند. نفسی با ناراحتي فرو داد. شلوار گرمكن را بالا كشيد. او يك پا از مچ نداشت و من نادان نمي دانستم. خیس شدم. پس این بود که نمی تونستی بدوی جانُم سَن. پس این بود كه عقب می موندی.... در حالی که خون سر زانوی خود را پاک می کرد غُرمي زد كه امروز فقط یک دور بیشتر دویده...
ادامه مطلب در
http://ardeshow.blogfa.com/